X
تبلیغات
سفیر سبز اراک - اصطلاحات اراکی

سفیر سبز اراک

safir sabz javan

اصطلاحات اراکی

آباجی                                      

خواهر بزرگتر.

آتیشک

نوعی نفرین است و به معنی کوفت و سفلین و شانکر نیز می باشد.

آغِسّتَن

 

به زور و عنف چیزی را در جائی فرو کردن، انباشتن و آگندن.

اُرُسی

کفش، نوعی پاپوش

اِسِخُون پِلِنگ

استخوان بندی، ضعیف ریزه اندام.

اِسِکوم

همان استکان است

آکلَه

مرضی است و در مقام توهین نیز می آید.

اُو

آب که تبدیل (ب به واو) است. آب ندیده

اُوِکی

آبکی

اُوزُن

آویزان که (الف به ضمّه) تبدیل شده.

اُوسّا.

همان استاد است

اُوسار

افسار، عنان، تبدیل (ف به واو).

باپّا

ببین، نگاه کن

بارُن

همان باران است.

باکَلَّه

همان فهمیده و با عقل و با تدبیر باشد.

بامبُول

نیرینگ، حیله

بامُونُوم

بمانم، ماندنی باشم.

باموچّه

توسری، توسری زدن

بِپا

مراقب و مواظب باشد

بِتاختی

فوری، با عجله

بَجّی

فرار کن، قایم شو

بَچوّلَه

بستوی کوچک که بیشتر جای ترشی و مربّا است.

بِرّ.

کسی که لکنت زبان دارد

بِیتَر

همان بهتر است تبدیل (ه به ی).

بِشِت

به تو، برای تو.

بَل

مخفّف بهل، بگذار

بُوا

بابا، پدر

پاپِی

شُدن اعتنا کردن

پاچَّه ورمالیده

شیّاد، حقّه باز

پِت و لُنج

همان اخم کردن است.

پَخمَه

ساده لوح، ساده

پِلّیتَه

غلتیدن، خزیدن.

پُولُغّیدَن

از جا درآمدن، جوشیدن

تَپّوندن

همان انباشتن، تپاندن

تُرتاج

تند و سریع

تِرِنگ

محکم و استوار

تُغُل

کوتاه و چاق

تقتَه

تفده هان آب دهان است.

تقش درمیا

صدای رسوائیش بلند می شود.

تَکِ

پهلوی، نزد

تُک

نوک

تِلّ

در تداول عامه به شکم گویند.

تِلِپ

همان تالاپ به معنی یکهوافتادن

تِلّوندَن

همان له کردن است.

تُلّهبه

خر بزه کال و نارس گویند.

تلیت

همان ترید، یا ترید می باشد

تِلّیدَه

له شده که از مصدر لهیدن است.

تَمَرگیدَه

با استهزاء

تِندَه

هسته، تخمه

تُنُک

نان لواش خانگی

یَوُخال

همان تبخال است به معنی تاول.

تِوخوردن

تاب خوردن

تِوُسّون

همان تابستان است.

تُول

توله است.

تُوِل

همان تاول، تاول زدن

تُولوُّن

تلان و جوشان.

تُونُوک                                                                           

تنگ، ظریف، نازک

تَه تُوال

همان باقیمانده است.

تیار

بر وزن پیاز.

تِیرُون

همان تیله است.

تیون

همان تیان و به معنی دیگ است

جَخت

هم نا بِلا با زور کاری را انجام دادن.

جَختی

کمی تا حدی، حداکثر

جِغِلَه

کودک و نوجوان

جِقِلدُن

سنگدان مرغ را گویند.

جَل

فوریت، عجله

جُلّت

زرنگ، رند

جُلّ و جا.

کنایه از رختخواب است

جَمُومبدن

کوفته شده

جُونَه

جوان کوچک.

جُونه

مرگ به جوان مرگ گویند.

جُنِوَر

همان جانوار است تبدیل (الف) به (واو).

جِیگرت بِپلایَه.

یک نفرین است

جیک و بوک

فوزولی

جیم شدن

فرار کردن و از نظر پنهان شدن است.

جیت کردن

خم شدن، دولاماندن

چاشت

ناشتایی، صبحانه

چاغاله

بادام و زرد آلوی نرسیده

چاقالو

چاق

چالمّه

بهم خوردن دل.

چائیدَن

به سرماخوردن در لهجه محلی چائیدن می گویند.

چَپُو

غارت، یغما

چُتَّه

مرض آبله را گویند.

چِخّ

برای راندن سگ به کار می رود.

چاکُش

چکش

چَربیدَن

پیروز شدن، غلبه کردن

چرخی

مدور، دایره مانند.

چُردَه

رنگ، لون

چِرک

مرده لباسی که خوب شسته نشده باشد

چَرَه

کردن پشم گوسفندان را چیدن و قیچی کردن.

چَزُّندَن

سوزاندن

چِش تَنگ

خسیس و تنگ نظر را گویند.

چش دریده.

به آدم بی شرم گویند

چش چش کردن

نگران کسی بودن.

چش سفید

به آدمهای خیره گویند.

چِغِلَه چرک

اطراف ظرف یا لباس را گویند.

چِغّیدَن

زائیدن سگ

چِفت کردن

بستن در.

چِفتَک

با دو دست قلاب کردن که دیگری بالا برود.

چِکا

چرا.

چَکِش.

چانه زدن در خرید و فروش

چُکُولَه

چوب باریک و کوچک

چُکّیدَه

فرورفته.

چِلّ مرد

کم عقل و مخفف چهل و عربی آن البه می باشد.

چِلاس خُور

کسی را گویند که پیش از گستردن سفره از هر طعام لقمه ای بخورد.

چیلاسیده

پلاسیده، پژمرده

چُلمَن.

کسی که زود فریب می خورد

چِلِنگه کردن

گریه کردن به خصوص در مورد نوزادان را گویند.

چُمچارَه

نوعی نفرین است.

چُمچَه

به معنی ملاقه است

چِنَت

به چِرک بیا یعنی کمتر وراجی کن.

چِنَه

مخفف چانه به معنی صورت می باشد.

چَنّی.

مخفف چندی یعنی چقدر

چِوتّلی

روی دو پا نشستن.

چُولُوک

چروک، چین و شکن و تا.

چُولَه

بر وزن هوله، خمیده

حُلَّر هَریسَه

نوعی آش که با حُلَّر (سنگگ) می پزند.

حُولی

اسب یک ساله.

خاله خُوارزائی

کنایه از تبعیض نهادن بین دو نفر است.

خِپِل

چاق و کوتاه قد را گویند.

خِتِل

در گویش منطقه اراک به معنی غلغلک دادن است.

خِرت و پِرت

چیزهای کوچک و کم اهمیت معنی می دهد.

خِرخِرَه

خِرتلاق گلو، نای

خِرسَک، خِرسَکی

نوعی فرض نامرغوب می باشد.

خَرّه

لجن، گیل بهم چسبیده

خُسبِیدن

خوابیدن

خُسُرَه

خِسورَه مادرزن

خَفگیر

غافلگیر کردن است.

خُناق

دردی که در گلو پدید آید و آدمی را خفه کند.

خُوار

مخفف خواهر است.

خومه

همان خامه

خِنزِرپِنزِر

خرده ریز

دُبّ

آدم کلّه شق و ترشرو و عبوس را گویند.

دِبش

کامل، آمیخته از تجارب و صفات

 دَبَّه

هر ظرف شکم برآمده

دَدَه

همان دایه است.

دُرُو

دروغ

دَرهَم

رنجور، پریشان.

دِرّیدن

پاره کردن

دغلی کردن

دغل به معنی ناراست و حیله گر آید

دِقّ کردن

از شدت ناراحتی و سختی مردن می باشد.

دَکَل

گسنده، مرد گُنده

دِلِک دادن

همان هُل دادن است.

دَگَنَک.

چماق و چوبدستی است

دُلاق

نگران و دل واپس.

دِل بهول

به معنی آویزان باشد.

دلنگان

بر وزن زمستان است.

دُلُوچَّه.

ظرف آب پای سماور

دِلُووَه

کمد کوچک داخل دیوار

دَمِ نَقد

حاضر و آماده و دست رس.

دُم جیت کُنَک

پرنده ایست کوچکتر از گنجشک به رنگ سیاه و سپید.

دَمَه

بر وزن رمه

دَمِنّا

تلاش، تقلاً

دُن

مخفف دهان و دهن است.

دِنا

سر به سر گذاشتن است.

رَفَه

به معنی طاقچه بالای منزل نشیمن

رَگ و ریشه گرفتن

پایه و اساس پیدا کردن

رَموّندَن

رماندن، فرار کردن

روباس

همان ریواس است.

روشنا

همان روشن را گویند.

زاق و زوق

کودکان کوچک یک خانواده را گویند.

زِپِرتی

بی ارزش

زغزار

همان باتلاق است.

زُق

سوزش درد

زُهَل

ناقلا

ساقالَه

سفال

سَبَت

همان سبد.

سِوز

به سبز گویند.

سُدَّه

یعنی سینه پهلو

سُرّ

لیز و لغزش

سَرخُوّر

ناسزا و دشنام است

سَرِقُلّ

سرحال، شاداب

سَرِکَلّ

سربرهنه را گویند.

سِرِنجَّه

همان سنجد معروف است که یکی از سین های هفت سین هم می باشد.

سِز

در لهجه محلی به قره قورت گویند.

سِزِرگه

لرزش و تکانی که در مواقع سرما در بدن ایجاد می شود.

سَغ

قسمت درونی دهان، بالای فک بالا است.

سفید اُو

همان سفیدآب است که در گرما به صورت و تن مالند.

سُک

چوب نوک تیز برای راندن چهار پایان و شکل قدیمیتر آن دُک است.

سُقُلمَه

مشت بهم بسته شده که انگشت شست میان انگشت دوم و سوم قرار گیرد

سِلاّر

نفر اول در بازیهای دسته جمعی

سَلَم

پیش فروش و خرید غلّه را گویند.

سُنباتَه 

سمّادَه همان سنباده است

سُول

بهم عنی ناودان آمده است.

سِه گرمَه

حالتی از ناراحتی، ابروان را درهم کشیدن.

سینه کش

کمرکش کوه، دامنه

سَهلَه

کفتر خون = کبوتر خانه

شِرّ

عجله کردن و با شتاب است

شُرت شدن

گم شدن

شُغلوذِمَّه

مُبدل مشغول دمه است.

شَلَم شُوربا

درهم و برهم

شِنُفت

همان شنیده است.

شنگول

بر وزن مقبول، با نشاط و سرحال و قشنگ.

شِنُو

به معنای شنا کردن در آب است.

شوپَرَه

به معنی شب پره است.

شُوخُوار

به معنی شوهر خواهر.

شوبِرار

به معنی برادر شوهر است.

شودَر

همان شبدر است

شُوَر

همان شوهر است و مخفف شده.

شوشَه

مبدل شیشه است

شولا

بر وزن لولا حلقه ای که جفت در به آن می افتد.

شیتیل

غذای کم نمک را گویند.

عاروسی.

همان عروسی را گویند

عام رجب

عمور رجب

عام کله حسین.

عمو کربلایی حسین

عام مِدعلی

عمو محمد علی را گویند.

غَزغُون

دیگ بزرگ مسین معنی می دهد

غِشغِرِق

داد و فریاد در آوردن.

غُصَّه ، غلغله

به کسی دلسوزی دادن به این معنی که من آنم که این چیز خوب را دارم ولی تو نداری.

فَت

زیاد

فِسقِلی

کوچک و ریزه اندام

فِق و فِق کردن

همان هق و هق و گریه کردن است.

فِقِنَّه

صدای کسی که ناگهان گریه سردهد.

فیس

برخود بالیدن

قِبراق

زرنگ، قوی و چابک را گویند.

قُپّی آمدن

پُز دادن و لاف زدن است. چُسی آمدن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط سینا شجری  |